|
غزل9: ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزي (مهدي آرايي) |
|
|
|
|
نوشته شده توسط مهدي آرايي
|
|
چهارشنبه, 25 آذر 1388 ساعت 20:32 |
|
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزي از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاه ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
1-زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
کوی:
محله و برزن را گویند.
یار: معشوق،کسی که انسان دل به او سپرده است.در عرفان به ذات حضرت حق گویند و هرکس این را لمس کند که یار حقیقی خداست و هر کس که اعتماد کند به این سخن خدا که فرمود:«من از رگ گردن به شما نزدیکترم» مانند حافظ داد سخن می دهد که:
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
و اگر اعتماد به این سخن نکنیم چشم دل ما نابینا می شود و ما گدای نابینایی می شویم که به گدایی مال و نان و مقام در این دنیا مشغول می شویم و گویی که دیگر خدا با ما نیست.
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
کوی یار:
همان طور که خداوند فرمود:«من از رگ گردن به شما نزدیکترم»و«قلب مؤمن خانه ی خداست»پس کوی یار در درون و دل ماست.
خدا در دل سودازدگان است بجویید مجویید زمین را و مپویید سما را
پس وقتی حضرت حافظ می فرماید«زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی»در اصل این باد و نسیم نوروزی از محیط جغرافیایی قلب برمی خیزد و شرط تاثیرگذاری این نسیم در کشتزار دل همانا «معرفت»است که حافظ از این معرفت به نام «مدد»یاد کرده است.
و در این که هرچیز در وجود خود انسان است و انسان عالم اکبر است شکی نیست و اگر نوروزی و خزانی است درون ماست.
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
و اما این که می گوییم «کوی یار» دل است مغایر با این معانی است که کل عالم منزل اوست و در اصل اگر معرفت برای دل حاصل شود معنای نزول این معرفت دل است یعنی اگر دل آگاه شود انسان در می یابد که کوی یار تمام هستی است.
مثلا اگر ما کوی یار را در بیابان دیدیم نسیم این دیدن در دل شروع به وزیدن می کند نه مثلا در عقل.
نسیم باد:
در ابتدا انسان خیال می کند که «نسیم باد»ترکیبی است که دارای اشکال حشو است زیرا نسیم از جنس باد است مثل اینکه بگوییم:«حُسن خوبی این انسان درستگاری است» اما اتفاقا این ترکیب نه تنها دارای حشو نیست بلکه دارای ایهام تناسب نیز می باشد زیرا یکی از معانی نسیم،بوی خوش و عطر و رایحه است و معنی بیت می شود«از کوی یار بوی خوش باد نوروزی می آید».
در جای دیگر حافظ می فرماید:
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد...
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت...
بیار ای بادشبگیری نسیمی زان عرقچینم..
دل را که مرده بود حیاتی ز جان رسید تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت
«حافظ نامه،خرمشاهی جلد1»
نسیم:
در اصطلاحات عرفانی یادی از این واژه به وضوح نشده است اما از شواهد و قرابت معنوی که در ابیات وجود دارد نسیم یا بیخودی،مستی،جذبه هم معنایی دارد که ریشه ی این اصطلاح را در آثار صوفیه باید در حدیث نبوی(«إنَ لرَبِکُم فی ایام دَهرِکم نَفحاتٍ إلا فَتَعَرَضوا»:براستی پروردگار شما را در ایام زمانه ی شما وزشها و جلوه هایی است؛هان! این جلوه ها را دریابید) باز جست.
مولوی در دفتر اول در تایید این حدیث می گوید:
گفت پیغمبر که نفحتهای حق اندر این ایام می آرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مرشمارادیدورفت هرکه را می خواست جان بخشید و رفت
نفحه ی دیگر رسید آگاه باش تا ازاین هم وانمانی خواجه تاش
جان آتش یافت زد آتش کشی جان مرده یافت در خود جنبشی
تازگی و جنبش طوبیست این همچو جنبش های حیوان نیست این
گردرافتد در زمین و آسمان زهره هاشان آب گردد در زمان
خود زبیم این دم بی منتها بازخوان فأبین أن یحملتها
ورنه خود أشفقن منها چون بدی؟ گرنه ار بیمش دل کُه خون شدی
پس می بینیم که نسیم یا نفحه همان تجلیات فیض بخش الهی است که سکر و وجد و انس و معرفت از آن در دل عارف پدید می آید. «حافظ عاشقی رند و بی سامان،دکتر احمد شوقی نوبر»
باد:
معنایی عرفانی همانند آنچه در مورد نسیم ذکر شد.
نوروزی:
باد نوروزی در اینجا اشاره به همان باد بهاری است که زنده کننده ی طبیعت و عالم است و احادیث فراوانی در مورد آن ذکر شده است و در ادبیات به عنوان بادی زنده کننده از آن یاد شده است نوروز یکی از اعیاد باستانی ایرانیان است و عید غدیر خم درست مصادف با اول نوروز بوده است.
پيامبر اكرم(ص):
«هر کس از جمال بهار و گل های پر نقش و نگار آن به شوق هیجان نیاید بی گمان بیمار و نیازمند علاج است.»
گفت پیغمبر به اصحاب کُبار تن مپوشانید از باد بهار
کانچه با برگ درختان می کند با دل و جان شما آن می کند
واژه ی نوروزی توسط حافظ به گونه ای در اینجا استخدام شده است که به دو شکل زیر می شود آن را خواند:
1-ز کوی یار می آید نسیم باد نو ، روزی : یک روزی از جانب کوی یار بوی خوش باد نویی می آید.
2-ز کوی یار می آید نسیم باد ، نوروزی.
از این باد:
اشاره به این مطلب دارد که فقط همین باد نو روزی توانایی انجام این کار را دارد نه باد دیگری.
چراغ:
مراد معرفت است که در دل جای دارد یعنی اگر از این تجلیات مدد بخواهی معرفت در دل تو روشن می شود.
به نام آنکه جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
معنی ظاهری:
1-از سوی کوی معشوق بوی خوش باد نوروزی می آید اگر از این باد نوروزی کمک بخواهی
دلت زنده و شاداب می گردد.
2-(اگر بعد از نو ویرگول بگذاریم اینگونه خوانده و معنی می شود) از سوی کوی معشوق بوی
خوش باد نویی یک روزی می آید.
2-چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلط ها داد سودای زر اندوزی
خرده:
پول های کوچک و کم ارزش،که به مقدار کم زر و سیم نیز گفته می شده است.مراد از خرده احتمالا میله های زرین وسطه بعضی گل هاست که با خرده یا قراضه ی زر شباهت دارد و شاعران از روی حسن تعلیل شگفتن گل را به قدح باده گرفتن او،و افشاندن این میله ها یا خرده های زرین را حمل بر خرج کردن نقدینه ی خود در راه جام باده شمرده اند.
عطار گوید:
بر خیز که گل ز کیسه زر خواهد ریخت ابرش به موافقت گهر خواهد ریخت «مختار نامه»
گل گفت که دست زرفشان آوردم خندان خندان سر به جهان آوردم
و به نظر این جانب خرده ی انسان همان خِرَد است.
خدا را: قسم به خدا،
حافظ به دلیل لمس کردن حساسیت این موضوع و اعتقاد راسخ به این جریان که انسان سالک اگر نقدینه ای دارد به مانند نقدینه ی گل باید آن را صرف عشرت کند و نقدینه ی مادی انسان خرد است(خرد هر چند نقد کاینات است). خرد انسانی باید در جهت کشف و دیدار حضرت حق باشد و عشرت یعنی رسیدن به دیدار و چنین است که ابوالحسن وراق گوید:عیش گوارنده زندگانی است باالله تعالی و زندگی کردن با خدا دیدار لحظه به لحظه ی آثار و تجلیات وی است.
قارون: عمو زاده ی موسی بود که صورتی زیبا داشت و در حفظ تورات از بیشتر بنی اسرائیل مقدم بود ولی در جاه طلبی افراط می کرد و از مخل و حسد سهمی سرشار داشت و همواره کار بنی اسرائیل را آشفته و بی سامان می خواست.
خدا ثروتی عظیم به قارون ارزانی داشته بود،چندان که چندین نفر زورمند زیر پای کلید های مخازن و دفتر های حساب ثروتش زانو می زدند ولی او در عوض شکر آن نعم پیوسته ثروت خود را به رخ بنی اسرائیل می کشید و زکات مال نمی داد و حتی موسی را به زنا متهم کرد.
تا اینکه حضرت موسی درباره ی او نفرین کرد و خدا زلزله ای سخت پدید آورد و زمین و قارون و خانه و گنجش را در کام خود کشید. «خلاصه ی لغت نامه ی دهخدا»
*احوال گنج قارون کایام داد بر باد در گوش دل فرو خوان تازرنهان ندارد
*بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه ای به آور ز گنج قارون بیش
غلط:ضرر
سودا: در اینجا ایهام دارد:
1-خیال و فکر
2-جنون و دیوانگی
خیال:
1-سودا:ایهام دارد به:خیال و فکر جنون و دیوانگی
2-سودا به معنای تجارت، با زر اندوزی و قارون تناسب دارد.
3-خرده به معنای زر با زر مصراع بعد هم خانواده است.
4-صرف کردن با اندوختن تضاد دارد.
5-گل صرف می کند، قارون می اندوزد\انسان باید گاهی از طبیعت بیاموزد.
معنی بيت:
ای انسان همان گونه که گل خرده و نقدینگی خود را صرف می کند تا حیات و زندگی خاندان گل ادامه یابد(گرده افشانی که باعث بقای نسل گل می شود زیرا گرده ها که خرد خام گل است می تواند تبدیل به گلی شود که نشان زیبایی و رمز عشرت است).
تو نیز نقدینگی خود را که می تواند همان خرد باشد را صرف عشرت انسانی که همان دیدار حق است بنما زیرا استفاده نکردن از خرد در جهت فهم هستی و اندوخته نگاه داشتن این گوهر آسمانی به مانند زر اندوزی قارون است زیرا خرد و زر برای خرج کردن است نه اندوختن.
3-ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
تخت فیروزی:
حسینعلی ملاح تخت فیروزی(=تخت پیروزه ای)را به احتمال زیاد همان تخت طاقدیس،یکی از الحان سی گانه ی باربد می داند و می نویسد:«...در ردیف کنونی موسیقی ایرانی گوشه ای با لحنی نواخته می شود به نام طاقدیس.این لحن گوشه ی سی و پنجم از دستگاه نواست.حال تا کجا این لحن ارتباط به ترانه ی تخت فیروزی داشته باشد به هیچ روی معلوم نیست.» گفته می شود که شاید به جای تخت فیروزی،بخت فیروزی بوده است اما به قرینه ی کلمات بلبل،صفیر و خاصه فعل زدن تخت فیروزی مناسبت بیشتری دارد. «حافظ نامه»
بلبل:نام مرغی از تیره ی گنجشکها.به عکس چهچه ی دل انگیزش رنگ بال و پر آن زیبایی خاصی ندارد.
بلبل از قدیم الایام به سبب چهچه ی دل انگیز و نغمات موزونش در ادبیات خاصه ادبیات شرقی مقام بلند داشته است.
به نام های گوناگون خوانده می شود:«هزار»(که کوتاه شده ی هزاران داستان یا هَزار دستان یا هَزار آواست.)،مرغ چمن،مرغ خوشخوان،مرغ سحر،عندلیب.
بلبل به سه صفت معروف است:
1-عاشقی و شیدایی(معشوق او گل است)
*فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
*بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت واندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت
*صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
2-فصاحت و سخنوری:
*بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
*بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی
*زبور عشق نوازی نه کارهرمرغی است بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش
3-خوش نوایی،آگاه با دعوت به عیش و طرب:
*به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می...
*در حلقه ی گل ومل خوش خواند دوش بلبل...
جام گل:
گل سرخ زمانی که شکفته می شود تشبیه به جام شده است زیرا گل زمانی که هنوز غنچه است در انتهای غنچه شکلی به مانند جام دارد و شگفته شدن گل را شاعر را به پر شراب شدن جام تشبیه کرده است؛زیرا بلبل از دیدن گل شگفته آنچنان غرق آواز و شور می شود که گویی شراب نوشیده است.
چرخ فیروزه:استعاره از آسمان است.که به آن چرخ نیلوفری نیز گفته می شود.
صَفیره)ع اِ)بانگ و فریاد مرغان یا عام است.نام یک نوع سوت سوتک.
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار برای وصل گل آمد برون ز بیت حزن
«حافظ»
4-به صحرا رو که از دامن غیار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
غزل:سخن گفتن مرد با زنان و عشقبازی کردن را نیز گویند که در وصف عشقبازی باشد.
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
خلود:
خلود(بر وزن سجود)کلمه ایست عربی و قرآنی که به معنای جاودانگی و بقای همیشگی.این کلمه به این صورت و صیغه فقط یکبار در قرآن مجید به کار رفته است:ادخلوها بسلام ذلک یوم الخلود(به سلامت وارد بهشت شوید که هنگام جاودانه شدن فرارسیده است.سوره ی ق،آیه34)ولی صیغه های دیگر آن از جمله خُلد،إخلاد،مخلَد،خالد،بارها در قرآن به کار رفته است.
نکته:محل جاودانگی در این دنیا نیست بلکه در بهشت که همانا مجاورت با حق است می باشد(باتوجه به آیه قرآنی).
نکته:حافظ در بیت زیر بنا به مدح و غلو محل خلود و بقا را کنار آب رکناباد و مصلا می داند.
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را
فیروزه ایوان:کنایه از آسمان است و توسعا یعنی جهان.
مجال عیش فرصت دادن:این جمله اشاره به گذارا بودن وکوتاه بودن مدت زندگانی در این جهان است و می گوید مدت مهلت را غنیمت بشمار و به کام ورزی و نیک روزی طی کن.
فیروزی: (حامص)پیروز بودن،پیروز شدن،فتح،نصرت ظفر.
5-طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
کام بخشی: (حامص)تمتع رسیدن به آمال و آرزوها.
تَرک:بخش ها و سوزه های کلاه را می گویند و به خاطر همین تعداد ترکها مثلا می گفته اند کلاه سه ترک یا چهار ترک دراویش کلاه چهارترک و دوازده ترک داشته اند.
شاه اسماعیل صفوی که که مروج شیعه ی اثنی عشری بود برای تمیز این طبقه از دیگران دستور داده بود که کلاه دوازده ترک درویشانه به رنگ سرخ بدوزند و هر ترک نشانه ی یک ائمه بود.
آرایه های ادبی:
ترک و ترک:جناس
کام بخشی تضاد با ترک کام
طریق کام بخشی چیست؟ترک کام خود کردن=ایضاح بعدالابهام
کام بخشی ایهام دارد: 1-کام بخشیده شدن 2-کام بخشیدن
کام: 1-لب 2-میل
6-سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
از غنچه بیرون آمدن گل:
می تواند با توجه به بیت قبل ترک کام خود کردن گل باشد زیرا از پرده بیرون آمدن گل همانا ترک عافیت کردن است زیرا با ظهور گل شکفته،فتنه های بسیار برای گل به وجود می آید مورد تهاجم و دستبرد قرار می گیرد و در ضمن اینکه این شگفتن با توجه به کوتاهی عمر گل نویه گر مرگ نزدیک گل نیز می باشد اما عافیت اندیشی نباید مانع از این بشود که که گل بهار و دولت بهاری را از دست بدهد زیرا اگر از غنچه که همان گنج عافیت است بیرون نیاید نمی تواند به مشاهده ی مجال بهار بپردازد. ازبیرون آمدن گل از غنچه گرچه طول عمر گل را می کاهد اما در عوض عمر گل را به واسطه ی دیدار جمال بها ر پر برکت می کند.
سخن در پرده گفتن:با توجه به کلمه ی پرده می تواند ایهام داشته باشد:
*دوستان در پرده می گویم سخن گفته خواهد شد به دستان نیزهم
*هر دو عالم یک فروغ روی اوست...
بیش از پنج روزی نیست:
اشاره به کوتاه بودن مدت عمر دارد و این عدد شباهت به همان مضمون« سه پنج روزه که بوی گل نیومد»دارد.
میر نوروزی:
میر نوروزی ایهام دارد به:
1-معنای نزدیک آن که بها و شوکت و دولت بهاری است.
2-معنای بعید آن پادشاه یا امیر یا حاکم موقتی است که در قدیم الایام رسمی بوده که برای تفریح مردم سلطنت چند روزه ای به او می بخشیده اند و پس از انقضای ایام جشن،سلطنت او نیز به پایان می رسیده و شأن نزول این بیت و سخنی که حافظ در پرده می گوید اشاره دارد به دلجویی حافظ از خواجه جلال الدین تورنشاه،وزیر معروف شاه شجاع و ممدوح حافظ،که در دو بیت آخر همین غزل نیز به نام او تصریح شده است.
7-ندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
قمری:«پرنده ای است از راسته ی کبوتران...=موسی کوتقی،کبوتر یاهو،یا کریم.»(فرهنگ معین)
«هر یک از کبوترهای وحشی پر قدیم از نوع سترپتوپلیا...صدای شکوه آمیز و حزن انگیز دارد.رنگش غالبا دارچینی است.و در دو طرف گردنش دو لکه با حاشیه سفید دیده می شود و نوک پرهای دمش سفید است.فاخته از اقسام قمری است.
«نام پرده ای است از موسیقی»در دیوان حافظ دوبار به کار رفته است و از تلمیح به معنای موسیقایی آن خالی نیست.در جای دیگر گوید:
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می علاج کی کنمت آخرالدواالکی
8-میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بدروزی
شرابی دارم مثل روح زلال و بی غل وغش است و صوفی بر آن ایراد می کند؛خدایا بخت بد نصیب و روزی هیچ عاقلی نشود. مقصود اینکه بخت بد است که نصیب صوفی شده و در نتیجه بر شراب صافی عیب می گیرد و از آن بی نصیب می ماند.
نکته1:روزی را می توان به گونه ای خواند که معنی رزق و روزی نیز بدهد و با دقت در خوانش شعر می توان ایهام لطیفی را در مورد«روزی»به وجود آورد. «لسان الغیب»
نکته2:می همان میل و عیش و لذت حضور و یا به اعتباری عشق است که به مانند جان و روح صاف و زلال و عاری از ماده است.
نکته3:صوفی و عاقل هر دو یک شخص هستند که همیشه با می نوشی حافظ رند سر عناد دارند و اصولا با جهان بینی حافظ وتلقی حافظ از معرفت و خداشناسی ارتباطی برقرار نمی کنند و زبان عیب می گشاید.
نکته4:حافظ علی رغم عناد و ستیزی که با صوفی و زاهد دارد لیکن برایشان دعا می کند و از خدا می خواهد از این بخت و سرنوشت زشت بی بهره باشند در جای دیگر حافظ می فرماید:
یارب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز
شاید یکی از عمده ترین دلایل که حافظ برای این قشر طلب عافیت از خداوند دارد قدرت و نفوذ کلام و حرکت این گروه در جامعه باشد و اگر این گروه لذت می را درک کنند حتما گروه عظیمی از مردم به راز حقیقت دست می یابند.
نکته5:حافظ عاشق را برتر از عاقل می داند اما می گوید بیچاره عاقلی که که علاوه بر عاقلی بدبخت هم باشد و بد بختی را روزی خود کرده باشد.
روزی:روزی از جانب خداوند مقدر می شود اما بعضی از مقدماتی که انسانها از باب اختیار برای خود فراهم می کنند باعث می شود که روزی آن ها به گونه ای دیگر مقدر شود یعنی اینکه مثلا:
انسانی صوفی گری را به جای عاشقی انتخاب می کند پس لاجرم صوفی به صفت عاقلی منتسب می شود و آنگاه عاقل هیچگاه رندی و می پرستی عاشقان را درک نمی کند و عیب گیری را شروع می کند.
9-جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
ای شمع یارشیرینت از تو جدا شد و حالا دور از او تنها بنشین؛زیرا فرمان سرنوشت این است چه بسوزی و چه بسازی.
مضمون اشاره به جدا شدن موم از عسل و سوختن موم به صورت شمع دارد؛با توجه به این که موم را از عسل جدا می کردند و از آن شمع می ساختند یار شیرین در بیت عسل است که از موم جدا شده است.
به شمع مومی می گوید حکم سرنوشت این بود که تو را از عسل جدا کنند،و به صورت شمع درآورند و بسوزانند.حالا اگر در فراق عسل بسوزی یا بسازی حکم آسمان عوض نخواهد شد.
این اسناد مجازی را که سوختن بر اثر جدا شدن از یار شیرین او عسل است سعدی در قصیده ی معروف شمع و پروانه خود از قول شمع چنین بیان می کند.
بگفت ای هوا دار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود چو فرهادم آتش به سر می رود
شاید حافظ این دو بیت سعدی راهنگام سرودن بیت مورد بحث در نظر داشته و «یار شیرین»بیت سعدی را به قصد نشانی از این اقتباس عینا آورده است. «لسان الغیب»
یار شیرین:در خطاب به شمع ایهام دارد :الف)محبوب دلبند؛ب)انگبین که از موم شمع جدا می شود.همچنین تعبیر«اگر سازی اگر سوزی»هم خالی از ایهام نیست. «حافظ نامه،خرمشاهی»
10-به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی
به ناز و تکبر که بر اثر علم ظاهر می شود نمی توان از وسایل شادی و لذت زندگی خود را محروم داشت ساقی متوجه باش که روزی جاهل آسان تر به دستش می رسد(و ای ساقی به پیمانه ی ما شراب معرفت بریز زیرا ما جاهل به عالم بی عشقی و بی معرفی هستیم).(در مصراع دوم کنایه و ریشخندی وجود دارد به عالمان)
«لسان الغیب»
عُجب:تکبر، غرور، خودبینی
هنی:اصل عربی آن هنیء(بروزن بطی=فعیل) است یعنی گوارا و دلچسب،و کلمه ای است قرآنی و چهار بار در قرآن به کار رفته است.از جمله«کلوا و اشربوا هنیئاً» (طور،19؛حاقه24،مرسلات43»
عمر و تن تو بادفزاینده و دراز عیش خوش تو باد گوارنده و هنی
نکته:روزی گوارا به نادان نکته ای است که در جای دیگر نیز حافظ به آن پرداخته:
فلک به مردم نادان دهد زمان مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
سعدی گوید:
اگر دانش به روزی در فزودی ز نادان تنگ روزی تر نبودی
به نادانان چنان روزی رساند که دانا اندرآن حیران بماند «حافظ نامه خرمشاهی»
نکته:علم باعث شده که چشم حکمت و دانایی بسته شود و علمی که در اینجا باعث شده است انسان از طرب محروم شودعلم محض به شریعت و صوفیگری است که باعث می شود انسان از طرب عیش و عشق خود را محروم کند.
11-می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش که بخشد جرعه ی جامت جهان را ساز نو،روزی
آصف: آصف بن برخیا وزیر افسانه ای سلیمان پیغمبر که گویند محرم او بود.چون«جراده»زوجه ی سلیمان بت پرستی می کرده آصف در میان جمع خطابه ای ایراد نمود و به پیغمبران درود فرستاد.ولی سلیمان را فقط به جهت صفات عالیه ای که در جوانی داشت بستود.سلیمان خشمگین شد و از او باز خواست کرد ولی آصف به سبب راه یافتن بت پرستی به دربار ملامت کرد.سلیمان توبه کرد و بت پرستی را بر انداخت و زوجه ی خود را تنبیه کرد. «دایرة المعارف مصاحب»
آصف بن برخیا به اسم اعظم آگاه بود و در چشم به هم زدنی تخت ملکه ی صبا را پیش سلیمان آورد در زبان حافظ و زبان ادبای درباری از باب تعارف و تعارف و تملق برای وزیر وقت چه کار می رفته است. «کوچه ی رندان»
حضرت حافظ به علت دیدن حکومت های متفاوت لفظ آصف را به وزرای مختلفی نسبت
می داده مثل:
1-بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد وزیر ملک سلیمان عمادالدین محمود
که منظور خواجه عمادالدین محمود کرمانی وزیر شاه ابواسحاق اینجو است.
2-مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز وگرنه حال بگویم به آصف ثانی
که این قصیده ای در مدح قوام الدین محمدصاحب عیار وزیر شاه شجاع است.
3-می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش که بخشد جرعه ی جامت جهان را
ساز نوروزی
مراد خواجه جلال الدین تورانشاه وزیر شاه شجاع است.
4-حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد کام دشوار به دست آوری از خود کامی
که مراد حافظ مشخص نیست.
جلالی:
علامه قزوینی در باره ی این کلمه نوشته است (ایهام است بین تاریخ جلالی معروف و لقب ممدوح خواجه در این غزل،خواجه جمال الدین تورانشاه،وزیر شجاع است.)
نوروز جلالی:جشن نوروز است که در زمان جلال الدین ملکشاه سلجوقی(465-485ه ق)طبق تقویم جلالی در آغاز برج حَمَل تثبیت شده است.
تا قبل از تثبیت تقویم جلالی نوروز در سال شمسی سیار بوده است و برای ثابت نگاه داشتن آن در سال شمسی بنا بر معروف کبیسه ی دقیقی برقرار کردند که از کبیسه ی گریگوری هم دقیق تر بوده است تا قبل از تاریخ جلالی سالهای ایرانی متحرک بوده است زیرا نه ابتدای آن مانند سایر سالهای شمسی که365روز و یک چهارم روز است با نقطه ی معینی از منطقة البروج مطابقت می کرد و نه اعیادش در یک نقاط ثابتی بود زیرا ایرانیان سال را به دوازده ماه که هر ماه سی روز بود تقسیم می نمود و اسامی ماه ها از این قرار است:فروردین،اردیبهشت،خرداد،تیر،مرداد، شهریور،مهر،آبان،آذر،دی، بهمن، اسفندارمذ و برای آنکه روزهای سال را کامل کرده و به36514روز برساند اولا پنج روز به ماه هشتم(آبان)به نام ایام مسترقه اضافه می کردند و آنرا اندرگاه می نامیدند.
بنابراین ماه آبان 35 روز می شد ثانیا در هر دوره زمانی که 120سال باشد یک ماه علاوه می کردند و این ماه مجموع چهارده روزهای عرض این 120سال بود و آن را بترتیب ماه ها می افزودند یعنی اول،یک ماه بر فروردین افزودند و آن را فروردین دوم می گفتند در دوره ی دوم آن را به نام دوم می نامیدند و اردیبهشت دوم می گفتند و بهمن ترتیب تا ماه دوازدهم بنابراین ماه کبیسه در هر1440سال یکمرتبه از ماه های دوازده گانه می گذشته و به همین جهت بود که اول سالها و عید ها نسبت به منطقة النروج جابه جا می شد و به واسطه این دوره که از کبیسه حاصل می شد اول سالها و اعیاد موقع طبیعی خود را از دست می داد.
این ترتیب تا سال 467ه.ق\1075م.یعنی دوره ی پادشاهی ملکشاه سلجوقی باقی بود.
در این وقت پادشاه سلجوقی اصلاح آن را به عهده ی گروهی از دانشمندان که عمر خیام و ابوالمظفر و مامون واسطی و محمد خازن از آنها بود گذارد و آنها تاریخی شمسی وضع کردند که به تاریخ جلالی نامیده شد و آن از دقیق ترین تواریخ است.
«لغت نامه دهخدا»
در طول ماه های جلالی اقوال مختلف است.برحسب آنچه در زیج سنجری آمده طول طول ماه ها مطابق تموقف آفتاب در بروج دوازده گانه بوده،و هر یک از شش ماه اول سال 31روزبود.الاخردا که 32روز بود،و باقی همه سی روزه بوده به جز آذر و دی که29روزه و به جز اسفندارمذد که در سالهای کبیسه 31روز بوده است.
معنی:
به هنگام نوروز جلالی در مجلس وزیر شراب بنوش؛زیرا به دلیل قدرت و عظمتی که وزیر دارد این جرعه ی جامت می تواند جهان را سر و سامان تازه ای بخشد.
ساز نو:سرو سامان جدید.
نکته1: در مصراع دوم که حافظ می گوید«که بخشد جرعه جامت»به نظر می رسد که همان جرعه ای است که در ابتدا شراب نوشی بر روی خاک می افشانده اند تا نصیبی از آن به غیر برسد و حافظ با این حرف می خواهد بگوید که می مجلس آصف می پاک و بی غل و غشی است و فایده بخشی آن چنان است که می تواند جهان را سروسامان جدیدی دهد.
نکته2:اثر بخشی این می زمانی است که دو نکته در آن رعایت شود اول آنکه در مجلس آصف نوشیده شودو دوم اینکه به وقت نوروز جلالی نوشیده شود.
12-نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
خواجه تورانشاه:
خواجه جلال الدین تورانشاه از رجال و وزرای عهد سلطنت شاه شجاع بود.قبل از وزارت،از طرف شاه شجاع حاکم ابرقو شد.مدتی مورد حسد شاه حسن وزیر شاه شجاع قرار گرفت و به امر شاه شجاع محبوس گردید.
شاه حسن خطی جعل کرده بود مبنی بر اظهار انقیاد و اطاعت تورانشاه نسبت به شاه محمود برادر شاه شجاع و دعوت او به تسخیر و تصرف شیراز.
شاه شجاع ابتدا این توطئه را باور کرد و تورانشاه را محبوس ساخت ولی با تحقیق آشکار شد که خط جعلی است و امیر حسن برای از میان برداشتن رقیب دست به چنین کاری زده است؛تورانشاه را آزاد کرد و امر به کشتن امیر حسن داد.
تورانشاه تا پایان عمر شاه شجاع از محارم و مقربان او بود،حتی به هنگام مرگ سفارش او را به ولیعهد خودسلطان زین العابدین کرد.چند ماهی در دوره ی سلطنت سلطان زین العبدین نیز از رجال درجه ی اول دربار سلطنت بود اما سرانجام بر اثر آزارهای پیاپی اصفهان شاه،وزیر جدید سلطان زین العابدین در سال787ه ق جان سپرد.
به ظن قوی آصف عهد،آصف دوران،خواجه،آصف ثانی،آصف ملک سلیمان و القاب امثال آن در اشعار حافظ راجع به اوست.
13-جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده جبنیش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
معنی ظاهری:
درگاه و بارگاه او برای پارسایان محراب عبادت دل و دیده است و پیشانی او از شدت نور مانند صبح پیروزی برای فاتحان است که از شب عبور کرده اند و هنگام صبح پیروزی را می بینند.
معنی عرفانی:
درگاه و آستان او برای پارسایان محراب عبادت است و دیدار او باعث گشایش و فتوحات باطنی شب زنده داران صبح خیز است.(حافظ مقام او را تا یک پیر بالا می برد.)
|
|
آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 17 فروردین 1389 ساعت 06:41 |